بررسی مانگای «هیولا Monster»

توسط : در تاریخ : پنجشنبه, دسامبر 4th, 2014

“روی شن‌های ساحل ایستاده بودم و هیولایی را دیدم که از دریا بیرون آمده بود. هیولا دارای هفت سر و ده شاخ تیز بود که بر روی هرکدامشان یک تاج شاهی قرار داشت. بر روی پیشانی‌ش متون باستانی و کفرآمیز به چشم میخورد…  مردم شروع به پرستش اژدهایی کردند که به آن هیولا قدرت و نیرو میبخشید… بندگان هنگام پرستش زمزمه میکردند: آیا هیولایی چنین عظیم و قدرتمند دیده شده؟ آیا کسی قادر است که با او مبارزه کند؟”
_مکاشفه‌ی یوحنا

هیولا Monster

  • خالق: نائوکی اوسارا
  • ناشر: شوگاکوکان
  • سال انتشار: ۱۹۹۴-۲۰۰۱
  • زبان: ژاپن
  • ژانر: پلیسی-تریلر-ترسناک

 

تذکر: خواندن خطوطی که به رنگ قرمز نوشته شده اند، باعث لوث شدن داستان میشود.
دکتر کنزو تنما پزشکی ژاپنی است که در بزرگترین بیمارستان آلمان مشغول بکار بود و بعنوان بزرگترین جراح مغز و اعصاب بیمارستان شناخته میشد. تنما بواسطه‌ی مهارت بسیارش در امر پزشکی توانسته بود در دل رئیس بیمارستان برای خود جا باز کند. وی زندگی آسوده و راحتی را میگذراند و در کنار همسرش به خوبی و خوشی اوقات خود را سپری میکرد تا اینکه سر یکی از دستورات مافوق‌ش مجاب میشود تا دست به کاری غیر انسانی بزند. عذاب وجدان ناشی از آن مانند خوره تمام وجودش را دربرمیگیرد.

برای جبران آن اشتباه نابخشودنی دفعه بعد از دستورات مافوق‌ش سرپیچی میکند و بجای عمل کردن شهردار، کودک یتیم و بی سرپرستی که طی حادثه‌ی وحشتناکی مورد اثابت گلوله قرار گرفته بود را نجات میدهد. اما دکتر تنما نمیداند که کودک کذایی یک انسان معمولی نیست… بلکه یک هیولاست… هیولایی با هفت سر و ده شاخ.


جلد اول از مانگای “هیولا” یک مقدمه‌ی سریع برای رسیدن به خط داستانی اصلی است. هشت جلد نخست مانگا به حدی سریع و رگباری است که به پایه و اساس کار لطمه وارد میکند. برای مثال فرصت کافی برای شخصیت پردازی تعدادی از کرکترهای فرعی پیش نمیاید و آن‌ها به سمت تک بعدی بودن پیش میروند. با این حال نحوه‌ی روایت به همان اندازه که سریع است، مهیج نیز هست و به سختی این ایرادات ریز و درشت میتواند مخاطب را آزار دهد.

این روند سریع پس از جلد دوم به سمت استاندارد بودن پیش میرود و به اصطلاح بر روی غلتک میفتند. البته ضرب آهنگ “هیولا” به طور کلی سریع است و حتی یک صفحه‌ی بلا استفاده هم در آن نمیابید. البته این موضوع ضرب آهنگ کاملاً منطقی است و نمیتوان سرعت بسیار آن را به حساب ضعف کار گذاشت چراکه ما با حجم عظیمی از داستان‌های پیچیده و مرتبط روبرو هستیم که با وقفه انداختن در روایت هرکدامشان ممکن است آن را کسالت‌وار بیابیم.

اگر بخواهم داستان “هیولا” را در چند کلمه خلاصه کنم باید بگویم که درختی عظیم و پیچ در پیچ را در نظر بگیرید که مملو است از اشکال و جوارح مختلف. اما چیزی که درخت را زیبا میکند این ارتباط و نظمی‌ست که در بین تمام اعضای آن برقرار است. مانگای “هیولا” پر است از داستان‌ها و ماجراهای پیچیده که ممکن است در نگاه اول خیلی بی‌ربط به ستون اصلی آن بنظر رسند اما واقعیت این است که به زیبایی هرچه تمام، این داستان‌ها به هم مرتبط هستند و در نهایت به یک تنه‌ی درخت نیرومند متصل میشوند.

البته خوانندگان کتاب‌های پلیسی میدانند که یکی از ویژگی‌های اصلی داستان‌های جنایی داشتن چنین نظم و استخوان بندی ای است. اما “هیولا” پای‌ش را فراتر از تمام کتاب‌های پلیسی میگذارد و بیش از هرکدام ازانها به خط اصلی داستان‌ش شاخ و برگ میدهد… شاخ و برگ‌های حساب شده و مرتبی که نه تنها مانگا را بلاهت‌وار نمیکند بلکه به سمت هرچه بهتر شدن پیش میبرد.


قطعاً این همه داستان‌های پیچیده برای آنکه بتوانند بخوبی ارائه شوند به کرکتر نیازمندند. کرکترهایی که شخصیت پردازی‌های مناسب و درخور داشته باشند. قبل از آنکه درباره‌ی شخصیت پردازی ها بگویم لازم است توضیح کوتاهی من باب نائوکی اوراساوا دهم.

یحتمل نام نویسنده‌ و روانشناس مشهور تاریخ ادبیات، توماس هریس به گوشتان خورده. هریس با خلق کرکتر “دکتر هانیبال لکتر” و وارد کردن علم روانشناسی به ادبیات جنایی توانست شاهکارهای بی نظیری از خود بجای بگذارد… اگر در دنیای مانگاهای ژاپنی یک توماس هریس وجود داشت میتوانم بگویم آن فرد نائوکی اوراساوا است! اوراساوا در عین ارتکابش به اشتباهات مختلف درباره‌ی بعضی کرکترها، شخصیت‌های بی نظیری خلق میکند. شخصیت هایی که نمونه های‌ش را به سختی میتوان یافت.

کل مانگای “هیولا” درباره‌ی فردی‌ست بنام “یوهان لیبرت”. یوهان لیبرت همان کودک یتیم و بیچاره ای‌ست که تنما از کام مرگ نجات داده. فکر نمیکنیم حضور یوهان در سراسر مانگا به بیش از پنجاه پنل هم برسد. بسیاری از کرکترهای فرعی بیشتر از او حضور فیزیکی دارند اما نکته اینجاست که یوهان همچون خدایی بی همتا در سراسر مانگا حضوری نامرئی دارد. تمام روندی که ما می‌بینیم درواقع لکه هایی از سایه‌ی بی کران یوهان است.

یوهان لیبرت از نظر شخصیت پردازی بسیار به دکتر هانیبال لکتر مذکور شباهت دارد. او نیز مانند هانیبال دو زندگی مختلف و جدابافته را برای خود خلق کرده. یوهان سرپرست کودکان یتیم است و از نظر ظاهری به حدی زیباست که تمام دختران را شیفته‌ی خود میکند اما این زیبایی او را مغرور نکرده و میتواند به درد و دل شما گوش فرادهد و برای‌تان همچون مادری دلسوز بگرید! اما این نقاب خوش رنگ لعاب برای مخفی کردن چهره‌ی واقعی و شیطانی اوست. هیولایی که برای جان هیچ انسانی ارزش قائل نیست، هیولایی که حتی به کودکان نیز رحم نمیکند.
یکی از ویژگی های یوهان و تمام قاتلین سریالی که از روند تیپیکال جدا شده اند و به قول جوکر نولان به “سطح بالاتری از جنایتکاران” رسیده اند، هدف‌شان برای کشتار است.


اگر تمام اهداف و مقاصد شخصی یوهان را کنار بگذاریم، او را یک هنرمند میابیم! هنرمندی که در پی خلق یک اثری نامتعارف است تا قدرتش را به جهانیان نشان دهد. بهترین مثالی که میتوانم بزنم، قاضیِ “و در آخر هیچ کس باقی نماند” آگاتا کریتسی است. قاضی در خیال باطل سعی در برقراری عدالت داشت اما این واقعیت واهی برای توجیه کردن اثر هنری اش بود. اینکه یوهان سراسر کرکترها را تحت الاختیار خود دارد و به راحتی میتواند به آن‌ها نفوذ کند تا باب میل‌ش عمل کنند یک اثر هنری است.

همانطور که گفتم در مانگای “هیولا” کرکترهای عمیق و زیبای بسیاری به چشم میخورد. واقعاً دوست داشتم تک تک آنها را وصف کنم چراکه هرکدام در جایگاه خود ارزشمند هستند.

با تمام این اوصاف میرسیم سر نقطه ضعف اصلی و چیزی که بین “هیولا” و یک اثر بیاد ماندنی فاصله میگذارد. پایان ماجرا -که شامل چهار جلد آخر میشود- به معنای واقعی کلمه احمقانه‌ست! پس از آنکه یوهان به تمام خواسته های‌ش میرسد و آخرین پازل برای تمام کردن اثر هنری اش باقی مانده، با یک اشتباه و سوتی کوچک بالکل به هم میریزد و کارش ناتمام میماند. یکی از ایرادات اساسی که به اوراساوا میتوان گرفت، وسواسی بودنش است. اوراساوا نمیتواند کرکترهایی که خلق میکند را به همین راحتی به کام مرگ بفرستد و از طرفی به شدت مایل است که همه چیز به خوبی و خوشی به اتمام رسد. یعنی دو شماره‌ی آخر “هیولا” صرفاً یک عروسی کم دارد که به جمع سریالهای ایرانی بپیوندد! من مخالف با پایان خوش نیستم اما نه به شیوه‌ی زورکی و احمقانه. و در آخر زنده ماندن یوهان تنها به قصد بالا پایین کردن آدرنالین خون شما طراحی شده بود و هیچ کهن مثبتی دران دیده نمیشود.

مانگای “هیولا” یکی از بهترین داستان‌های پلیسی تاریخ ادبیات مصور را روایت میکند و جزو معدودترین‌های این ژانر است که به مضامین اجتماعی نیز میپردازد، اما برای شاهکار شدن موانعی بر سر راه دارد که به راحتی نمیتوان ازانها چشم‌پوشی کرد.


کامیاب قربان‌پور

کپی‌رایت © ۲۰۱۴ فانتزیِ کمیک
هرگونه کپی‌برداری بدون ذکر منبع مجاز نمی‌باشد.